تبليغاتX
html> نوشته های محرمانه
نوشته های محرمانه


اینست شهرمن...

شهر من!من به تو می اندیشم...

 

خیلی دوست داشتم برای جشن تولد همسایه مون بنویسم.

بنویسم این همسایه بی سرو صدا چقدر آقاست.بنویسم باید مشهدی باشی تا حضور شو تو خط زندگیت ببینی.

دوست داشتم بنویسم"مو بچه محله امام رضایم"(با لهجه بخونید)

دوست داشتم بگم چرا مشهدیها انقدر از لهجه گریزانند.درعین حال که به جرات میتونم بگم شیرین ترین وصمیمی ترین لهجه رو دارنداما معمولا پنهان میکنند.ودیگه این حس افتخار به شهر ولهجه بین مشهدیها کمرنگ شده.

میخواستم بنویسم اصل و ریشه ی تنها جمله ای که همه ایرانی ها از مشهدی میدونند-یعنی همون جمله معروف:مدنم ولی نمگم-از کجا اومده وچرا انقدر باب شده؟

میخوستم از شهر "عباس"*ها حرف بزنم که چه ها بودند؟

میخواستم بنویسم مشهدفقط به چهارتا صحن وباغ نادری ختم نمیشه .

میخواستم از مشهدیهای قدیم بنویسم که چه عرقی داشتندو با چه افتخاری تو شهرهای دیگه از شهر آقا حرف میزدند.

میخواستم بگم این شهری که واسه اکثر غیر مشهدیها انقدر دلگیر وناراحت کننده ویا

 کسل کننده است واسه مشهدی جماعت حکم ماسک تنفسی رو  واسه آدم بیمار داره.

 

میخواستم بگم مشهدی فقط فروشنده دور حرم نیست.

میخواستم جوابی به همه غیر مشهدی ها بدم که میگن شماها زیارت سرسرکی میکنید وقدر حرم رو نمیدونید.

میخواستم بگم زیارت دل وقتیه که دلت از همه جا گرفته ولی یکی هست که میدونی دوریش به اندازه پنجاه تومان بلیطه واین یعنی موهبت.که اگه شهر دیگه ای بودی اون نبود.

میخواستم

میخواستم

میخواستم

ونمیدونم کی قراره این دین رو به شهر عزیزم ادا کنم.شهری که اگر ده میلیون بارهم متولد شوم وهر بار  توی انتخاب شهرمختار بودم بازهم مشهدی میشدم.

وهربار که از مشهد میام همین که اتوبوس ازگاراژدارا رد میشه دلم میخواد همه وجودم دوتا دست بشه وکل شهر رو بغل بگیرم.وروی تک تک درختها شو ببوسم.

آره همه رو میخواستم بنویسم ولی حالا به جای همه اش به همین خاطره از یک دیدار مشهدی گونه بسنده میکنم که:

این اتفاق مال خیلی سال پیش بود.هنوز بابا ماشین رو تعویض نکرده بود.با همون ماشین رفته بودیم مسافرت به دورترین نقطه شهر مرزی.شهری آذری زبان.

به پلیس راهش رسیده بودیم.معاینه وکارت ماشین رو دید وبابا حرکت کرد که ...

همونطور که با سرعت بالا داشتیم میرفتیم یک نفر پشت ماشین داشت میدوید.وداد میزد.

سربازمشهدی بودکه تو پلیس راه اونجا خدمت میکرد. که شاید به فکرش هم خطور نمیکرد توآنچنان شهری تاکسی زرد مشهد ببینه وحتما حسابی هم دلش برای خانواده اش وشهرش تنگ شده بودآنچنان با ذوق وشوق دنبال ماشین میدوید و دست تکون میداد ومیخواست باهامون حرف بزنه که انگار پدر ومادر خودشو دیده بود.

اون لحظه بیشترین لذت رو کردم از دیدن یک مشهدی.اینکه بین کلی ترک زبان که لهجه فارسی رو به زور صحبت میکنند چندتا مشهدی گیر بیاری که بفهمند

 "سله به چخت دلنگونه:sele be chokht delengoone"

 یا"کیس ازو خیزه وردار:keys azo kheeze vardar"یا

ایشکنه اوجیز رو کلیکم پیشینگ رفت:ishkene ojiz ro kelekom pishing raft"یعنی چی؟!

ولذت این دیدار تامدتها به کامت شیرین باشه.

کامتان همیشه شیرین.

*عباس نقش محبوب من در فیلم"آژانس شیشه ای "که از قضا مشهدی بود.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:7  توسط ادم برفی  | 



یک نیاز

یک نفر یک عروسک برایم بخرد!!

دلم یک بچه میخواد تا بغلش کنم.نوازش موهای عروسک مثل طعم آبنبات چوبی بود که رویا تو خیابون میخورد.یا همون هندونه ای که توی میدون فهمیده خوردیمش.پرازشرم وپر از" لذت".

هم اتاقیم واسه روی تختش عروسک خرید از من مخفی کرد .کتاب رو نشونم داد.

"او"گفت:عروسک بخر.با عروسک بازی کن تا بزرگ شوی.

 قبول کردم.اما بازی نمیکنم.عروسکم را بزرگ میکنم. 

 

 

 

یک نفر یک عروسک برایم بخرد.

***********************

دقیقاسه روزه که دنبال یک شونه میگردم.چهارتا بغض باهم پیداشدند.

کیه کمکم کنه بکشمشون؟



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:15  توسط ادم برفی  | 



پاک کن چرک

 

                                      

 

 بیا

 بیا بردار و برو

 این تو، این هم بار گناهت!تا جایی که توانستم سبکش کردم.

 آنقدر همه جا بدت را گفتم،آنقدر منکر خوبیهای داشته ات شدم  و مفسر بدیهای نداشته ات

 که دیگر کو له ات خالی شده.

خلق الله پول شویی راه می اندازند .من ـ همون بنده گناهکارـ گناهشویی.

ببین دیگه دوشم طاقت بار بیشتر رو نداره.

دیگه نمیخوام گناهاتو بشویم.

بیا بردار برو.

فکر کنم مثل روزی که خوشحال از جشن تکلیف مدرسه ات بر میگشتی پاک پاک شدی.

برو به سلامت.

بهشت گوارایت باد.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:31  توسط ادم برفی  | 



رمضان

 

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت                   صد شکر که این آمد وصد حیف که آن رفت

 

اسمش رمضان بود.چند وقتی بود فهمیده بودیم.دبیر تاریخمون بود.مرد میانسالی بود .دوستش داشتیم وباهاش خوب بودیم.تو کلاس چهار تا سوژه داشت که سه تاشون تو گروه شش نفره ما بود.درس خون بودیم واسه همین دبیرها به شریها وشیطونی هامون ایرادی نمیگرفتند رو همین حساب کل کلاس چشم دیدنمون رو نداشتند.البته زیاد هم بادبیرها کل کل میکردیم.یک بار که خودم با سخت گیر ترینشون در افتادم واشکش دراومد قضیه تو کل مدرسه پیچید وووووو

دبیر تارخ رو میگفتم.آقای "ر".ازین ور اون ور شنیدیم اسمش رمضانه.ولی هر کی گفت اینم گفته بود که مباد ومبادا که اسمش رو جلوش ببرید.که آتیشی میشه.خوش اخلاق بود ولی وای به حال روزی که خشم اژدها پیدا میکرد.

این نصیحت به قدری ما رو ترسوند که حتی وقتی اگر مثلا اسم یکی رمضان بود سعی میکردیم فامیلش رو بگیم.

 

سه شنبه آخرهای ماه رمضون بود .هنوز آقای "ر"سر کلاس نیومده بود که شیطنتم گل کرد ورفتم پای تخته.

با گچ سفید بزرگ وخوش خط نوشتم

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت                  صد شکر که این آمد وصد حیف که آن رفت.

همچینی که بر گشتم بچه های گروه فهمیدن چه نقشه ای دارم و ای ول گفتند.داشتیم هر هوکر کر میکردیم که اومد.مثل همیشه آروم رفت سر جاش نشست.دفتر شو وا کرد وخوند تا به عاطفه(یکی از بچه های گروه شش نفره مون) رسید.-کجا بودی جلسه پیش؟این غفوریان در نبود تو خیلی خوشحالی کرد ویک چیزهایی گفت بعدا خودت ازش بپرس چی میگفت؟

عاطفه برگشت نگاه متعجبی بهم کرد ومن که دیگه اینجور شوخی هاشو خوب میشناختم با خنده  گفتم:میان دو کس جنگ چون آتش است.سخن چین......."نیازی نبود باقیشو بگم خودش میدونست . سری تکون دادو خندید.معلوم بود امروز شارژه..آماده درس دادن شد.من که دیدم اصلا متوجه تخته هم نشده نخ دادم به بچه ها که یک جور حالیش کنند.شروع کردیم پچ پچ کردن وبا دست آروم تخته رو به همدیگه نشون دادن.جوری که خودش بفهمه وبرگرده نگاه کنه.سرشو برگردوند عقب ووووووو

 

خنده رو لبهامون خشک شد.صورتش برگشت ولی دیگه همون صورتی نبود که رفت.چند دقیقه ای سرشوپایین انداخت و بعد آروم اما خیلی جدی پرسید:کی اینو روی تخته نوشته؟منو میگی رنگم مثل گچ شده بود.ظاهر رو حفظ کردم وبا جدیتی دوبرابر اون گفتم :من!چطور مگه؟

قابل حدس بوداینجور مواقع چه جوری واکنش نشون میده:خانم محترم!(این جور وقتها شدیدا سعی میکرد طوری رفتار کنه که انگار اصلا فامیل تو رو بلد نیست وبراش مهم نیستی)وقت کلاس من مهم تر از بچه بازی های شماست!بفرما بیرون!

چندباری اینجوری شده بود سه چهار نفری از عقبیها رو هم بیرون انداخته بود.بعد یک دقیقه سکوت میکنه وبعد با صدای آروم وخشنی میگفت:بخون غفوریان!  یا اینکه:تا کجا درس دادیم غفوریان؟

خلاصه سو گلی شدن این تبعات رو هم داشت که بچه ها باهات چپ بیفتن.از عادتهاش این بود که هر جلسه امتحان وهمونجا هم تصحیح میکرد.بازهم اولین نفر همیشه من بودم.نه اینکه کامل بنویسم ها!نه!حوصله نشستن سر جلسه رو نداشتم که هنوز هم ندارم.البته نمره کامل هم میگرفتم یا خودم یا با مدد کمک ها غیبی آقای"ر"!خیلی شده بودنمره17 امتحان پایان ترمم رو بیست بده یا....

اون روزو میگفتم.حالا با این وضع پیه از چشم آقای"ر"افتادن رو به تنم مالیدم.تازه این کمش بود اگر کینه میکردو نمره هاموووووو

تو  همین فکرها بودم که شنیدم که انگار داره درمورد ماه رمضون حرف میزنه وبرکات این ماه بعد از صحبتش زیر چشمی نگاهی انداخت وگفت ؟:منم تو همین ماه به دنیا اومدم.واسه همین پدرم این اسم رو روم گذاشت.

هنوز حرکت بعدیش برام قابل حدس نبود که شنیدم گفت:کتابتو بده ببینم تا کجا درس دادیم غفوریان؟

بخون شعرباف

که همه خندیدیم.

هنوزم هر جا این شعرو میشنوم یاد شیطنت اون روزمون میفتم.

خدا حفظش کنه.

 

*******************************

عباداتتون قبول



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط ادم برفی  | 



قرآن ناطق

 

 

قرآن نازل شد. علی عروج کرد.

تناقض زیباییست.نزول-عروج

تساوی زیباییست.قرآن-علی،علی-قرآن

علی همان قرآن ناطق بود؟

علی زاده خانه خدا- قرآن کلام خدا

گرچه مضافها متفاوت است اما مضاف الیه ها یکیست.اینها همه نسبتهاییست به او.کلام الله-ولی الله.

قرآن را با سرانگشتانی پاک میگشایند-نوزدهم ماه بود که سرانگشتان مطهر شمشیر قرآن ناطق را گشود.میگویم شمشیر مطهر .بگذار همه بگویند زهر آلود اما مگر نه آنکه:لا یمسه الا المطهرون"

از قرآن نور میبارد از علی خون میبارید.

قرآن از خدا ورستگاری میگوید

علی از رستگاری وخدا میگوید که".......(ننویسم همه میدانیم چه فریادی سر داد)

قرآن............

نه !پناه میبرم بر خدا از شرک:سبحان الله

نه خدا توانمش گفت نه بشر توانمش خواند

متحیرم چه نامم؟شه ملک لا فتی را

علی فوق انسان نبود،انسان فوق العاده ای بود.

او بالاتر از انسان نبود،انسان والایی بود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:32  توسط ادم برفی  | 



سفر

 

قرار نبود برای سیاست بنویسم.این بی پدر ومادر بی همه چیز تر از آن است که حرفی یا چیزی در چنته داشته باشد.اما این ها را مینویسم برای دوستم که قرار است امشب برود.

دوستم امشب چمدانش را میبندد.

او حرفها زد.

فریاد کشید

سنگ زد

فرار کرد

پنهان شد

واکنون از ترس جان یا شاید هم فکر(این را خود اعتراف کرده)میرود.

او تحریم کرد.

او فحش داد.

او نا راحت میرود.

من قبول نکردم.

به قداست آدمهای اینجا ایمان چندانی ندارم اما بخاطر چند دوپایی که قدیس نیستند این گربه مقدس را رها نمیکنم.

نه!میمانم

دوستم امشب میرود.

احساس میکنم که فریدون هم یک روز دوستش برای همیشه ایران را ترک کرده واو اینها را نوشته.

سکوت میکنم وشعر او را زمزمه میکنم.(خواهش میکنم این شعر ار با دقت تمام بخوانید.اینها تمام حرفهای این روزهاست)

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است...

تو را ازنیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غم خواران زپا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان بر ستوه آورد.

تو باآن گونه های سوخته از آفتاب دشت خواهی رفت

واشک من تو را بدرود خواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست میمانم

من از ا اینجا چه میخواهم نمیدانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم

ومیدانم تو روزی باز خواهی گشت.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط ادم برفی  | 



تولد

 

کتاب رو بر میدارم واز جایی که علامت زدم شروع میکنم به خوندن:

"بایزید بسطامی که از عرفای بزرگ قرن..."    رژ صورتی شو بر میداره ومیگه:چرا انقدر دوست داری مامانم رو ببینی؟همینجوری که سرم تو کتابه جواب میدم : چون هیچوقت از اون طفلی حرف نمیزنی همیشه از بابات تعریف میکنی بچه بابایی!   میره جلوی آینه واز توی آینه نگاهم میکنه میگه:یک چیزی بهت میگم نه تو فکر برو نه ناراحت شو.

با مداد زیرشو خط میکشم

"از زندگی وکرامات وی بسیار نقل کرده اند میگویند روزی..."

-هوم؟بگو!  رژشو میذاره سرجاشو وریملشو بر میداره .قبل از اینکه باز بره جلو آینه روبه روم وای می ایسته ولی نگاهش نمیکنم وسرم هنوز تو کتابه.

"بایزید کتاب خدا را گشود.خواند وخواند تا بدانجا رسید که..."

-مامان من ۲۱سال پیش فوت کرد.

نگاهم روی کلمه خشک میشه اما کلمه رو دیگه نمیبینم. میدونم این چیزی نیست که بخواد با اون شوخی کنه .من باید چی کار میکردم؟برای یک لحظه از خودم بیزار شدم.دهنم خشک شده هنوز حتی سرمو بالا نگرفتم.یک سال ونیمه اولین نفری که هرصبح میبینم وآخرین نفری که هر شب میبینم وحالا....

سرشو میاره جلوی صورتمو لبخند میزنه.

-چی شد؟گفتم که فکرشو نکن.

منم لبخند میزنم.مسخره ترین لبخند دنیا رو تحویلش میدم.اصلا دوست ندارم حرفی بزنم تا بهش ترحم کنم.تنها چیزی که میتونم بپرسم:چرا؟

-تولدمن.

طنین صدای یک جمله چند بار توی ذهنم میپیچه:بودنت دلیل نبودنش بشه.

شالگردنشو میبنده وادکلنشو بر میداره .وروی مچش ودو طرف شالگردنش میزنه. میاد در کمدشو قفل میکنه ومیگه:مهم نیست.بهش فکر نکن.خداحافظ.

گوشی رو روشن میکنه ومیره.درو میبنده وصدای آهنگش هنوز از تو سالن میاد که داره دور میشه:رینگ مای بلس رینگ مای بلس.....

هنوز گیرم ونگاهم به در خشکه هضمش انگار برام خیلی سخته.چشمم روی کتابم میفته.

"تا بدانجا رسید که خواند:بالوالدین احسانا.وبر مقام مادر آگاه شد.پس نزد مادر رفت وگفت :مرا یارای دو کس خدمت کردن نیست.یا مرا رها ساز وبندی او کن یا غلام خود ساز"

سرم گیج میره.سردم میشه. پا میشم درو ببندم که چشمم به کتابش میفته که جا گذاشته .میخوام دنبالش برم که درو باز میکنه ونفس زنان میاد تو.کتابو بر میداره وآروم میره بیرون .من فقط صورتشو میبینم که تمام ریملهاش ریخته.

*******************************************

این مطلبی بود که تو زمستون پارسال برای اون نوشتم وامروز که تولدشه براش مینویسم.به یاداو

راستی صلوات برای مادرش رو فراموش نکنید.مادری که هرگز مادر صدا زده نشد.

************

***********

تولد تو هم مبارک هانیه عزیز.

هیچ چیزی نمینویسم ونمیگم که همه رو "تو خود دانی اگر عاقل وزیرک باشی".فقط دکتر رحیمی میگه:من لفظ دوست رو خیلی کم استفاده میکنم.دوست خیلی حرمت داره.

       پس:

تولدت مبارک دوست من



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:29  توسط ادم برفی  | 



خدا روی زمین

صحبت با یکی از آشنایان قدیمی بار دیگر به من ثابت کرد چقدر خدامتفاوت است.

امروز دیگر کمتر کسی را میتوان یافت که به واقع منکر وجود خداوند شودویا اعتقاد به صدفه ویا قدرت ذاتی طبیعت شود.. مسئله سر کدام خدا نیست که حتی هندی گاو پرست وپیرمرد مصری که نیل خدای اوست ویا حتی شیطان پرستان آمریکا(که البته عقاید خیلی جالبی دارند-در اینجا نمیخواهم تایید کنم ویا رد کنم)را هم نمیتوان سکولار و بی خدا دانست.چه اصل نیاز پرستش را ارضا کرده انداما کمی پایشان را کج گذاشته اند.

امروز دیگر منکر خدا بودن همانقدر احمقانه است که اعتقاد به نظام سیاسی تک فردی بعید.

 حال با این همه نگاه متفاوت به قدرت برتر،ما معتقد به خدایی به نام الله هستیم وفکر میکنیم که در این اصل تمام مسلمانان مشترک محسوب میشوند اما باز با اندکی دقت در میابیم که در میان این حقیقت واحده(اسلام) نیزچقدر رنگ خدا متفاوت است.از تفاوتهای شیعه وسنی نمیگویم.که اولین تقسیم بندی وساده ترین آنست .حتی هرکدام از این شاخه ها نیز باز دسته هایی دارند وهر دسته باز گروه های مختلف عقیدتی را تشکیل دده اند ونتیجه اینهمه تقسیم بندیها به وجود آمدن علم کلام است.شیعه،زیدیه،اهل حدیث،معتزله،اشاعره،حجویه،متشیعان،خوارج(که خودخوارج به چندین قسمت تقسیم میشود که البته در حال حاضر تنهااباضیه تنها فرقه ایست که هنوز حیات دارند که آن هم معتدلترین نوع خوارج بودند.)ووووووو

علم کلام که امروز انقدر با جوانها بیگانه است به راستی لازمتر از همیشه بکار می آید.

نکته جالب در مورد شاخه های اسلام اینجاست که مسن تر ها معمولا بخش فقهی اسلام را مهم تر میدانند (فقه:همان بخش عملی ،احکام)وجوانها -دانسته یا نادانسته اهمیت را به بخش کلام -بخش اعتقادبه اصول اولیه اسلام-میدهند.سوالاتی که از ابتدای نو جوانی در ذهن مان شکل میگیرد وگاه تا جوانی همراه ماست نشان از همین درگیر بودن با مسائل کلامی است.بارزترین سوال آن:آیا خدایی هست؟

یاسوال: اولی دانستن ظواهر ویا عقیده؟و آیا یکی از آنها میتواند دلیل کمرنگ شدن دیگری شود.یعنی آیا اعتقاد به خدا وشکر قلبی او ودوست داشتنش میتواند دلیلی بر نماز نخواندن من شود؟

یکی از دوستانم میگفت:دوستی داشت که در سال تنها یکبار نماز میخواند.آنهم در یک شب در خانه ای خلوت که هیچکس نباشدبرهنه، تنها،آرام والبته تاریک وساعتها به نجوای عاشقانه میپرداخت.میپرسید:آیا نماز من مقبولتر استکه هر روز ،روزی سه بار میخوانم یعنی که به وسعت دریاست اما عمق یک بند انگشت یا نماز او که به وسعت یک حوض است اما  عمق یک اقیانوس؟!

به هرحال خدای او اگر اینگونه خود را به اونشان داده است که عمقش برایش با ارزشتر است من فکر میکنم گناهی بر او نیست چه خدایان متفاوتند. 

 

*******************************

وخدایی که درین نزدیکیست؟؟؟؟؟

راستی تو چگونه می اندیشی؟

خدای تو چگونه است؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:59  توسط ادم برفی  | 



روزهای فیروزه ای

دلم مقدار زیادی او میخواهد آنقدر که شور شود!

 

من به خوابم می اندیشم که"خواب دیده ام که خواب مرا میبیند."

حتی یک شماره دوازده رقمی بهانه خوبی میشه برای شنیدن صدای تو. تو می گفتی ومن گوش میکردم.واز آن روز چقدر اعداد برایم مقدس شده اند.از روزی که از دهان تو تراویدند.  دیروز را در تقویمهایم به نام تو زدم.روز جهانی تو.ودر آن روز من تو را، نه یاد، که تلاوت کردم.بزرگان وپاکان را باید تلاوت کرد.وتو را خواندم تویی که همه جا بعد از دیدن تو گفتم :

در معجزه بسته نشده است. خدا با خلق او معجزه ای دیگر کرد.

او که عطر گامهای منجی را میشنود .

او که وقتی با او هستی "دیگرخیالت از همه سو راحت است"

او که"جوانمرد نام دیگر اوست".



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:32  توسط ادم برفی  | 



بهترين مثال بزرگي

اينبار مينويسم براي پدري كه روزها حجم زردي را در ميانه شلوغي شهرميراندتا كانوني سبز در ميانه آرامش خانه داشته باشد.

براي او كه اگر چه كتاب فروش نيست دبير و معلم نيست؛فرهنگي نيست اما انسان با فرهنگيست واين براي من كافيست.

براي او كه حلقه موي سپيدش بر پيشاني آفتاب سوخته او وچينهاي روي پريشاني اش نشان از امتداد رنجهاي آرام اش دارد.وچين هاي روي پيشاني اش به تعداد فرزندانش .ميشمرم:يك،دو،سه...

براي او كه اگر شاعر دنيا بودم آغاز شعرم با نام او بود. 

 

 

طلوع ابرمرد تاريخ؛ مرد عدالت ،عشق،عقيده را تبريك ميگويم.



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:59  توسط ادم برفی  | 



در باب "هستن"!!!

 

ودر نیمه شبی آرام هست میشوم. وفعل بودن خویش را بخش میکنم:

    بو + دن

نام بخش اولم را" دم" میگذارند دومی را "باز دم " مینامند.

صرف فعل بودن وگشتن من آغاز میشود.

من هم آدم میشوم.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:51  توسط ادم برفی  | 



خداحافظ

 

 

به بهانه عبور سه دوست که بنا بر حکم بی رحم قانون زمان باید بروند.

برای مریم دوست داشتنی ام که نامش در همه جا برایم سانتا ماریاست.

ودو دوست عزیز که از آنها بسیار آموختم.

باور نمیکنم که ناگهان به سادگی آب از ساحل سلام دل برکنم

تا لحظه لحظه در دل دریای دور

امواج بیکران دقایق را

پارو زنم.

                         قیصر.الف

**************************

ومن تنها خندیدم تا اشکهایم نیفتد.

آن شب من غمگین ترین کس از جمعی بودم که

تمام خاطره هاشان در گوشم فریاد میزد:

"وقت تمام است.

این آخرین خنده هایتان است."

ومن فقط بلند خندیدم تا اشکهایم نیفتد.........



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:31  توسط ادم برفی  | 



قصه تسلیم

 

  

تار موی سفید قصه تلخ سیاهیست از تسلیم.

من هنوز تسلیم نشده ام

اما چرا چند روزیست  وقتی جلوی آینه میروم آن پرچم سفید

در لابلای انبوه سیاهی

 به من میگوید: غزل شده ای.....

اما من هنوز حماسه ام .........

در بحبوحه چهارمین خان این هفت مرحله ام وامید به پایان

این هفت خان.

اما میگوید :استغنا چهارمین وادیست.تا هفتمی(فنا)

سه وادی دیگر مانده.

من به نبرد ومیدان  میندیشم و او راه سالکان وخانقاه را به من مینماید.

در قله بیست سالگی از من خواب چهل ساله ناصر خسرو را می خواهد.

من بیست سال خواب بودم؟؟

واکنون وقت بازنشستگیست؟

ازچه؟

نه هنوز نمیگویم زندگی.هنوز روی دوپا راه میروم

هنوز سراشیبی تند سقوط آمیز این قله را ندیده ام.

من وقت دارم.

مرا محروم نکن.

من خیلی وقت دارم.

حالا فرقم را کج میکنم تا نبینند دوتار سفیدتازه واردم را

از چه میترسم ؟ نمیدانم. ...میروم شعر فریدون را بخوانم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:47  توسط ادم برفی  | 



شش قدم تا چهل سالگی

 

وقتی برایم پیام دادی "خواهرکوچیکه"نمیدانی چقدر ازاین خطاب خوشم آمد.

اما نفهمیدم چرا توهم دوست داشتی من یک پسر باشم؟

چرا وقتی گفتی "کاش پسر میبودی "یک جوری شدم؟

تو که نفهمیدی .آخه نمیدانستی این جمله رو از چندین نفر شنیده بودم.

وتوهم یکی از همانها بودی.

قصه پسر بودنم وماجرای رضا را برای توهم گفته بودم.

تو هم مثل  همه شان گفته بودی اگر پسر میشدی خیلی رفیق میشدیم.اما.....

خوشت میامد مرا اذیت کنی!

ازینکه قادر بودی حرص مرا دربیاوری لذت میبردی.

 انقدر احساس صمیمیت میکردی که حتی حرفهایی که به همسرت نگفته بودی

 را برایم میگفنی وبعد قول مردانه میخواستی که مورد اعتماد بمانم.

قول  مردانه؟؟

گفتی دوست دارم تومرد خودت باشی.

گفتی دوست دارم تو آدم حسابی شوی.

هیچ وقت نگفتم که درمیان حرفهات خیلی وقتها خجالت میکشیدم.

چون تو هم باز مثل همه شان یادت میرفت من یک دخترم.

چرا همه شان فراموش میکنند من یک دخترم؟

اما تنها واکنش من سکوت بود.

ولبخندی که همیشه روی لبهایم بود.

هنوز طعم شیرین آن والیبال  دونفره مان یادمست.

اما طعم ترش اون قسمهایی که خوردی را هم فراموش نکردم.

گفتی از خدا تاچهل سالگی آزادی مطلق خواستم وبعد شایدآب توبه لازمه شد.

شاید نه!

حتما!  گفتی توبه میکنی.حتما

من دیگر خوب میدانستم چه کارهایی کردی؟خطاهایت را برایم باافتخار گفته بودی.

میدانستی از آدمهای عصیانگر خوشم می آید برای همین جرات کردی

تا با وقاحت تعریفشان کنی.

گفتی جنس خوبش را میخوردی.

گفتم تا چهل روز دعایت بالا نمیرفته.گفتی الانش هم معلوم نیست برود.

گفتی چهار گوشه شهر خانه داشتی.

گفتم به همین دلیل حالا توی یکیش هم دوام نمی آوری

گفتی (ومیدانستم)از دولا راست شدن بیخود خوشت نمی آید

گفتم نماز لیاقت میخواد

گفتی فلسفه نخوردن وندیدن ونشنیدن فقط دریک ماه برایت قابل حل نیست.

گفتم :بهانه نیاور!از سیگارت نمیتوانی دل بکنی.

گفتی..گفتی...گفتی.....

 

اما پشت بندحرفایت قسم ات توی اولین زیارتت روهم گفتی.

"تا چهل سال هر غلطی کردم کردم.اما بعدآدم میشم.فقط زنده نگهم دار تا بندگیمم ببینی."

نولد امسالت بود که  یکبار دیگر حساب کردم: شش سال دیگرمانده.

حالا تنها کاری که ازمن بر می آید که تو بارها  خواستی:

خدایا! شش بهار دیگربرای او میخواهم.

وبعد کمک کردنت را برای آدم ساختن یک انسان.

خدایا!هنوز هم میتوانی آدم بسازی؟این بار بی حوا!

**************

**************

شماهم برایش دعا کنید برای کسی که با چشمانی بسته به سوی دره میرود.

کاش چهل سالگی زودتر بیاید

 



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:19  توسط ادم برفی  | 



برای فرزانه دوران




 

من فقط در زدم تا سلام کنم ونمیدانستم پشت در منتظری.

تو در باز کردی ومن میترسیدم.

نمیدانستم بیایم یانه؟

دیر گاهی بود با خودم عهد بسته بودم

 که عصاها وفاصله ها را نگه دارم

وحالا تو مرا نزد خودت میخواندی

دستم را میگرفتی وتا برگه های خلوت دفترت میبردی

تا عصیانهایی که ترس، مهر سکوت برآن زده بود

من میخندیدم ومیدانستم دارد

کم کم

 اتفاقاتی میفتد

دیدم چقدر همسنگریم

گفتی: دو واژه"کویر" و "سیاهی" را

نمیتوان ازتو گرفت.

ومن خندیدم.

گفتم:باید قدر خودم را بدانم که پا به شخصیاتت گذاشتم.

واینبار تو خندیدی.

گفتی:با دیگران فرق میکنی .

وندانستی چقدر این حرفت مراآزرد.

از هوای خوب نیمه شبانت برایم گفتی

ومرا به حیاط آرام خانه تان بردی.

وهم لحظه سکوت مقدس وعمیق پدرت کردی.

از لحظه های بام شهر گفتی  که ستاره ها با تو همراهی کردند.

وآسمان سومین محرم سخنان نیمه شبمان بود

گفتی :خدا قهر کرده.

ومن میدیدم که خدا

به هر دویمان که زیر سقف خدا

 شده بودیم گوش وزبان

وغیبت او را میکردیم،لبخند میزد.

وحالا

.

که خداوند در خوابی

به ساده ترین شکل ظهور میکند

ومرا میخواند

وعهدی را که یک سال پیش بسته بودم را به یادم می آورد

او منتظر است

خدا سر قرارآمده است.

وزیراین باران تند ایستاده

او چتر ندارد

ومن نگران اویم.

باید زود بروم

اما...

تو را هم خوانده.

پس هر سه میرویم

هر سه

خدایی که بیست سال و نه ماه وبیست ودو روزاست

که میشناسمش

منی که چند هفته ایست پیدایش کرده ام

وتو.....

که اولین بار، یازده ماه پیش در دومین صفحه "ترس"دیدمت.

ما به دیدارخدامیرویم.

کسی برای او پیغامی ندارد؟.....



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:54  توسط ادم برفی  | 



فصل مجازها

 

 

بيان حقايقي تلخ از زبان ميترا سهيل:

 

فصل مجازهاست
  

  بهار روزي رويا خواهد شد

    و چهار راه فصول هم‎.

    زمين گرمش است‎، تب دارد

    دانه‎ها گيج شده‎اند
 

   و حناي تقويم اين وسواسي پير

    كه طوطي‎وار عدد سي را براي پايان

اسفند تكرار مي‎كند
   

 ديگر رنگي ندارد
   

 و اول بهار مي‎تواند روزي از روزهاي ماه

بهمن باشد.
   

 فصل مجازهاست
  

  بهار نمايشگرها‎، ال سي دي و پلاسما
  

  و تلفن‎هاي همراه كه زود به زود نو مي‎

شوند


    تو مي‎تواني مرا نبيني و برايم پيامك

بفرستي‎:
    

«سال نو مبارك‎»
  

  و من مي‎توانم عكس سفرة هفت سين را
  

  با خنده زوركي‎ام برايت ام‎ام‎اس كنم
  

  و با ام پي تري يا فور
  

  آواز گنجشك‎ها را براي روز مبادا نگه

دارم
  

  روزي كه صداي پرنده‎ها خاطره خواهند

شد
   

 و هيجان ديدن پروانه‎ها در دشت‎هاي پرگل

هم‎.
   

 تو ترجيح مي‎دهي ساعت‎ها پاي تلويزيون

بنشيني
  

  و سريال خارجي «گمشدگان‎» را بي‎وقفه

تماشا كني
   

 بي‎آنكه بداني
   

 در آخر اين تويي كه گم شده‎اي‎.
   

 فصل مجازهاست
   

 و شهر الكترونيكي هدية آن مرد روستايي

است كه مي‎خواهد حتي حج‎ّ را مجازي كند
 

 و احساس طواف را با عينكي در من

برانگيزد. روستا و شهر هرچه ندارد
 حتي هوا، اشكالي ندارد
   

بايد آي تي را جا انداخت‎!
   

 بايد تلفن همراه داشت
    

تا ناجيه و صادق وقتي گوسفندان را به چرا

مي‎برند
   

 براي هم بلوتوث شهري‎هاي متمدن را

بفرستند
   

 و جوك‎هاي بي‎مزه‎شان را
   

 و گوگِل را جستجو كنند
   

 بايد سرگرم شد
   

 حتي اگر زمين گرم و گرمتر شود
   

 حتي اگر علفها و گوسفندها كم‎تر شوند.
  

  فصل مجازهاست
  

  بچه‎ها گرماي رايانه را به خنكاي آبشارها

ترجيح مي‎دهند
  

  ما ديگر به پيك‎نيك نمي‎رويم
  

  دسته جمعي ناهار نمي‎خوريم و «وسطي‎» بازي نمي‎كنيم‎.
  

  امسال بچه‎ها عيدي‎شان را
  

  از اسطوره‎هاي اروپايي بازي واركرفت

خواهند گرفت
   

 صورت مسخ شده‎شان را
  

  كه با خشمي ديوانه‎وار بر دكمه‎هاي كيبورد

مي‎كوبند
   

 آنها غذا نمي‎خورند، آب نمي‎خواهند
   

 و دست به آب نمي‎روند تا جنگ را نبازند.
   

 فصل مجازهاست
   

 ميكرومدارها و كريستال‎هاي مايع
   

 كه بايد زياد توليد شوند
    

حتي اگر به قيمت روييدن كاج‎ها در خاك‎

هاي منجمد قطب باشد
  

  حتي اگر گوزن‎هاي شمالي كم شوند
  

  حتي اگر همه مسموم شويم‎.
  

  چرا فكر مي‎كني فقط نهنگ‎ها دسته‎جمعي

خودكشي مي‎كنند؟
   

 شايد تو به زودي
   

 مسافر كشتي بدون نوحي باشي
   

 در صلحي سبز!
   

 در اين كره
   

 كه قرار است ديگر بيشتر آبي باشد تا خاكي‎...
    



+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:6  توسط ادم برفی  | 



شیرین مثل عید

 

میذارمشون رو بالش وخودم روبروش میشینم.چند دقیقه نگاهش میکنم.

یک خودکار،یک ساعت.....چشمم به گل سرخ خشک شده میفته.

که بوش لابلای برگهاش یخ زده.دوباره نگاهم سر میخوره روی قرمزی

خودکار...."همایش تقدیر از فعالین کانونهاو..."

همه اش همین !خودکار یعنی: بنویس!ساعت یعنی :چه زود!.دلم

میگیره.باید برم. کتاب مقدسم  رو بر میدارم بازش

میکنم وبعد لبهام به هر دوطرف میدوند:

" گل قاصدکا!آمدن عید مبارک بادا!"

لبخند زنان خودکارو بر میدارم واینها خودشون بدون دعوتنامه

میان رو کاغذ.واین میشه اونی که قراری به نوشتن اون نبوده:

خونه تکونی،

کشیدن تمام کاشیها وسرامیکهای آشپزخونه،

بیرون ریختن درونیات کابینتها(همیشه کارهای آشپزخونه مال منه)

شستن فرشهایی که به قالیشویی ندادند.

دعوا با پسرها به خاطر از زیر کار در رفتنشون(که عجیب در این مهم

مهارت دارند.)

(ناگفته نماند این باربرادران گرام لطف کردند واتاق مارو رنگ

کردند.البته بیشتر از اتاق،پنجره وشیشه واینه وکلید برق وخودشون

ولباسهاشون وووورنگ شده اینها همه روهم جزو اتاق حساب کنید)

بحث با مامان خانمی سر چیدمان جدید یا شکل اصیل سنتی.

دعوا با خان بابا سر خرید نوع میوه تو روز اول عید

بوی اسکناس نو

گرفتن ماهی از تو حوض وانداختن تو تنگ،

رنگ کردن تخم مرغ(البته از وقتی یاسمن خانم دست به آبرنگ 

شدند بیشتر طرح تخم مرغمون کوبیسمه!) 

تهیه سفره عید

جور کردن سکه وته جیبها رو گشتن،

گدایی دو،سه تا سین از همسایه ها وبالاخره جورشدن هفت تاش.

هماهنگی با دختر اولیه،دومیه،پسر دومیه،دایی ووووتا همگی لحظه

تحویل دور هم باشیم.

پوشیدن لباسهای نو وشیک وتمیز

دور سفره نشستن

همچنان چشم به قرآن دوختن.وگوشها به تلویزیون وانتظارانفجار

وبالاخره تیک ،تاک ،تیک ،تاک...

 

دوفففف...آغاز سال یک هزارو...

 

وبعد دست وتبریک و دعا ووووو

بابا قرآن باز میکنه،همه یک آیه میخونند

دایی حافظ باز میکنه.کتابها دست به دست میشن.همه تفال میزنند.

بعد قسمت قشنگ ماجرا عیدیهای نو وتانخورده از باباو بقیه...... 

زندگی قشنگ میشه،بهار شروع میشه

یک سال با کلی اتفاقات قشنگ به من تبریک میگن.

 

من زیر لب آروم میگم:

     آه...........................................................   من بسیار خوشبختم

سال خوبی داشته باشین



+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط ادم برفی  | 



شبی از شبها

   

 

          و.ح.ش.ت

اندر حکایات شبانه ما:

 

حکایت اول:ساعت۲۱:۲۰:

بالاخره بعد از کلی صحبت  اون آقا راضی شد که کلید اولین اتاق رو به ما بده.

با این شرط که همه چی پای خودمون.

 

حکایت دوم۲۱:۳۰:

دراتاقک اسکان پیدا کردیم ودر بسته شد تازه اون موقع  باورمون شد که الان

 توی یک قبرستون سه تا دختر قصد شب زیبایی رو گذروندن دارند.

 

حکایت سوم:۲۲:۴۰:

صحبتها گل گرفته اما رفته رفته رنگ دعوا به خودش میگیره.اوج دعوا ووووو

وبعد از تلاقی دو نگاه وو  خنده!همه چیز به خیر گذشت.

 

حکایت چهارم:۲۳:۲۹:

یک نفر از مردان غیور(!!)شهر از غیبت ما باخبر شده وقصد آمدن به دنبال

 ما رو داره.حداقل قصد خوابیدن پشت در تا خیالش جمع باشه که اتفاقی

برای ما نمی افته!!غیرتی به جوش آمده باید آرامش کرد وگرنه شب ما رو

 بهم میزنه پس تمام سعیمون رو کردیم تاآرومش کنیم و

بالاخره آروم شد این هم به خیر گذشت.

 

حکایت پنجم:۰۰:۲۰:

صحبت حرف خنده پفک وباز صحبت حرف خنده پفک ووووو

 

حکایت ششم:۰۲:۳۰:

یک تصمیم ناگهانی :رفتن به بیرون از این خانه امن،وباز کردن کلید.

خطرات ممکن:

۱:سگهای وحشی کنار جاده!

۲:راننده کامیونی که معلوم نیست کجاست ومجهول الحاله!

۳:یک مینی بوس پسر که سر شب اتاق کناری رو کرایه کردن.

۴:ارواح سر گردانی که باید از کنار سنگ قبر محترمشون عبور کنیم

۵:ووووووووووووو

امابا یک تصمیم لحظه ای درو باز کردم وبیرون رفتیم ومعنای حقیقی ترس

در قبرستان رو تجربه کردیم. این هم به خیر گذشت.

 

حکایت هفتم:۰۳:۵۰:

رقص نور. بوی دود.یک نفر اتش خورد. گیتار یکی میخواست بشکند.

یک نفر مهارتهای فیلمبرداری را آموخت.وصدای بلند:کاش که میرفتی.حیا نکردی......

حکایت هشتم۰۵:۱۵:

خستگی آرامش خواب................سکوت

حکایت نهم:۰۷:۱۰:

سرمای شدید،بیدار باش،حرکت به سوی خوابگاه قبل از اینکه همه از

غیبت ما مطلع بشن!

 

حکایت دهم۰۷:۳۰:

پول کرایه؟چی میگی؟

بر میگشتیم در حالی که زیر لب میگفتیم:باور نمیکنم........

 

*********************************************

ساعت ۸:۴۵ صبح با صدای گوشی بیدار میشم:

-الو!سلام باباجون!چرا گوشی رو بر نمیداشتی؟چرا این هفته نیومدی خونه؟ گلوت بهتره؟دکتر رفتی؟چه خبر؟هنوز خوابی؟الو...الو....

 

 

وای!چی همه خوابیدم!!!!!!!!!

 



+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط ادم برفی  | 



یک خود تکانی !!!!!!!!!!

 

امشب باید همه نوشته های خودم را غسل بدهم.احساس میکنم

 زندگی ام به شدت آلوده شده!

بوی نور شهر بینا رو برداشته بود بوی لجن شهر مرا.

امروز وفرداست که صدای وزغها خواب نیلوفران آبی را آشفته

 کند.وقتی احساس میکنی دفترهایت،کتابهایت،اندیشه هایت،انگشتانت

حتی نگاهت، نگاههایت به نجاست رسیده!باید بشویمشان.

هوس ماسوله کردم . باید به آب جویباران ماسوله بشویمشان.

وروی درختان بلندباغ تویسرکان پهنش کنم تا دو برف بر آن

 بنشیند وقتی خوب سنگین شد بتکانمشان.

هوای عید میخواهم.

یک خانه تکانی ،یک زندگی تکانی!

 نوشته هایم ،کتابهایم،اندیشه هایم،آرزوهایم،دوستانم،علایقم،نفرتهایم

 وحتی گوشی ام یک خانه تکانی میخواهد .اینجا خیلی شلوغ شده است

باید گرد بیست ساله را بشویم.

امشب باید همه شان را غسل بدهم.

من هنوز میت نشده ام.....

***********



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط ادم برفی  | 



سخنی به غایب

 

  "هر انکه بمیرد وامام زمان خود رانشناسد به مرگ جاهلیت مرده است."محمد

******************************                                                                                                                 

همه میگویند غریبی.

پس سلام غریب!

اما بهتر است بگویم سلام غریبه!

نمیشناسمت،نه چیزی دیده ام نه چندان شنیده ام .هرگز ندیدمت فکر هم نمیکنم هرگز ببینم.

صادقانه بگویم دیر وقتیست به بودنت هم شک کردم.وقتی سکوت طولانی شود

قضاوت میشود که لال است.آنگاه که حضوری را نبینند بالاخره حکم خواهند

 کرد که" نیست".آیا تو هم نیستی یا هستی وبه سکوتی طولانی محکوم گشته ای؟

آخر چگونه اینهمه سکوت را به صبر دلالت دهم؟

من با تو کاری نداشتم.همانطوری که تو با من کاری نداشتی وهنوز هم نداری

اما شنیدم سخنی از بزرگ را ودیگر نخواستم به مرگ جاهلیت بمیرم.

نمیتوانستم عاشقانه دوستت بدارم من آنکه نمیبینمش،نمیشنومش،ونمیدانمش

 را نمیتوانم دوست بدارم.ونیز نمیخواستم به اعتقاد معتزله گرفتار شوم.

اما تو حقیقتی.حقیقتی که آنقدر کمرنگ شده است که بی رنگی میرسد.

وبا هزاران خرافه مخلوط گشته ومن اسیر خرافه نمیشوم پس رها میکنم و

در این خیل رها شده تو هم بودی پس تو را هم رها کردم.

بر خانه زنی حمله کردند .خلخالش را بردند وتو هیچ نکردی.

به لبنان پنج کودک زنی را کشتند ومادر در میان اشکهایی که به پهنای صورتش

میریخت تنها فریاد"لااله الا الله"سر میداد وتو سکوت کردی.

دانمارکیها دردانه خدا"محمد"را به سخره گرفتند وتو باز هیچ نکردی.

به سرزمین مسیح کودکی در آغوش پدر در کنار دیوار ودر پشت سنگری که

چندان محکم نبود جان داد وتو باز هیچ نکردی 

در آمریکا در هر سه ثانیه به یک دختر تجاوز میکنند وآنها باید تا آخر عمر

 این ننگ سه ثاتیه ای را تحمل کنند وتوتنها نگاه میکنی.

سالهای سال است که آدمیان را کشتند وسوزاندندومالشان را به غارت بردند

وامروز دیگر نه تنها مالها را که فکرها وایمان را به یغما میبرند وتو هنوز ساکتی......

حرمتها را میشکنند.آمار کاباره های ریاض از استکهلم تجاوز میکند.ریاض؟آری

چند کیلومتری مکه ،ام القری،مهبط وحی،مهبط جبرییل،منزل قرآن.حرمتها را میشکنند.

کجایی؟هستی؟میخواهم فریاد بزنم وصدایت کنم.تا سرت را از روی سجده

طولانی ات برداری.احساس میکنم سالهای درازیست که در بیابانی بی خبر

از آدمیان به خدایشان پرداختی وشاید فراموش کرده ای که امام خلوقی نه تنها بنده خالق.

میخواهم فریاد بزنم وبیدارت کنم اما درونم میگوید اگر بااینهمه صدای انفجار

وبمب وگلوله وناله ها وگریه های مادران وپدران خونین چشم بیدار نشده است دیگر بیدار

نمیشود.....

 

 

حالا من تنها به خاطر اعتمادی که به محمد دارم وبنا بر گفته علی که عاشقانه

دوستش دارم به سخنشان اعتماد میکنم وبا رنگ خاکستری ایمان نقلی ام میگیم:

"امام زمانی هست"



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:7  توسط ادم برفی  | 



جاده

گفتم قاصدكم!نگاهم كردو خنديد وهرجا رفت گفت: نمام است.

اما من هيزم كش نبودم.

باران ميامد.

سياهي آسفالت تيره تر بود.

نارنج باران خورده كنار مشكي جاده برق ميزد

وخط چينهاي سپيد پيام آور آزادي مثل ضربان قلب من ممتد

وآرام بود.

وچه تداخل زيبايي بود:

سياه،سپيد،نارنجي...

خداآن بالا نشسته بود وگريه ميكرد

ومن ذوق ميكردم

خداگريه ميكردو من در دل فرياد ميزدم

او ميكوبيد وميخواست پرده هاي گوشم را بدرد.

او ميكوفت وميكوفت وفرياد ميزد.

ومن بندبند وجودم از هم ميگسست.

هواي نارنج آلود رابه درونم كشيدم.

از نارنج پر شدم

پرواز ميخواستم

جاده سياه بود وبلند

مثل موهاي تو

وتيز مثل دستانت

جاده همان دستان توبود كه فاصله ها را خلق ميكرد

(راستي جاده فاصله ها را خلق ميكنند يا رابطه ها را؟)

واكنون من عبور ميكردم از روي دستانت

وچه هجرت زيبايي بود عبور از تو!

از توكه نمامم خوانده بودي

ومن ميرفتم

شب بود

باران بود

وتنهايي به اندازه يك اتوبوس

واشكهاي زير چادر

وخدايي كه به نشان همدردي ام اشكهايش را

به شيشه پنجره ام ميكوبيد

شب بودواشك

شب بود وسكوت

شب بود وتنهايي...



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:38  توسط ادم برفی  | 



یک روز خوب

 

بیب بیب     بیب بیب بیب(با آهنگ بوق عروس کشون بخونید)

این یعنی من اومدم.درو باز کنید.

همه اومده بودند.ومن آخرین نفر(دیررفتن کلاس داره!!)

همه آشنا بودند وفقط یکی آشنا شد

شروع شد:بگو وبخندو بخور وبخوروووو

درمیان گفتگوهای علمی اتفاقات زیبا هم افتاد :

از پیدا کردن آشنای عاطفه تو زابل گرفته تامبادلات کالا به کالا،

تا صحبت شش تا وسه تا و بحث زنجان وووو

البته دراین میان درویش از قوه تخیل خودش

خیلی استفاده بهینه میکرد!!!

کفشدوزک جونمم که در تلاش برای هرچه بهتر اجرا کردن

نقش مهماندار در تکاپو بود.

میتی هم مثل همیشه حضورش تشنج زاوالبته

 شادی زاست!!!(خداکنه نیاد بخونه یکوقت )

وابته ذکر خیرقره قوروت،لواشک،رابین هود،ظرف آجیل،

بادام(من باب راهنمایی همون سپند امیر سلیمانی!!)وغیره بود.

یادی از ساعت مچی وزرتشتیان شیراز هم نمودیم.

بمیرم که شادی جون چهار ساعت پشت در توی هوای سرد

 منتظرم مونده بود.

اما آنچه در نشست تخصصی دریافتم:

-لیلا بلده کمه جوش بپزه!

-لیلا برای همیشه به مشهد میره

-لیلا فکر میکنه من متولد۶۵هستم.

-درویشک فقط تو تهران آشپزی بلده.(احتمالا تاثیرات آب وهواییست!)

-درویش وقتی خیلی ناراحته میخنده!(هیچکار این بشر به آدمهای دیگه

نرفته.)

-حقوقیها(میتی) هر کار بخوان میکنند بعد میگن ما دانشجوی

استاد... هستیم وهمه چیز رله میشه.

-اون خواننده خیلی شبیه یک نفریه.

-ما هم میتونیم معنی "گاشه"رو بفهمیم.

-من خیلی کار زشتی کردم فروشنده رو سه ساعت تمام فیلمش کردم.

-اون شخصی که خالکوبی میکرد خیلی ناشی بوده.ومن اشتباه کردم.

-کفشدوزک زندگی تمیزی داره،(البته خیلی سطحی نگریه که

بخوای تمیزی رو به  اون معنای رایجش بگیری،منظورم اون

تمیزیی حقیقیه،مثل شخصیت خودشه که خیلی تمیزه،

اون قدر تمیز که حتی سبزک هم نمیتونه کثیفش کنه.)

-مسیر خونه کفشدوزک جای خوبی برای آرامش وفکر کردنه.

-واینکه زهرا هیچکس راندارد.....................................



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:22  توسط ادم برفی  | 



یک سوال؟؟

این هم از شبهای امتحانی.....

بالاخره یک امتحانو خوب دادم!وبسی خرسند گشتم!

روهمین حساب یک شب نشینی با بچه ها وبیخیال درس!

تاساعت یک!

وبالاخره بچه ها خوابیدن منم بالاجبارباید میخوابیدم.

پس:شب بخیر!

ولی همه فکرها واتفاقات روزبه ذهنم هجوم آوردن.مثل اینکه قرار

نیست خوابم ببره.

تازه فیلم سینمایی من شروع شد:

ساعت یک ونیم:چقدرسرده کاش برم لباس گرم بپوشم!ولش کن حوصله

ندارم.خودمو لای پتو میپیچونم و از دیوارفاصله مگیرم.

ساعت دو:نخیر!خوام نمیبره!

هندزفری رو توی گوشم میذارم وآهنگ گوش میدم:

بگذارسربه سینه من تا که بشنوی..........

ساعت دو ونیم :کم کم داره چشمام گرم میشه که صدای پا میاد!

-خدایا چراباید ماکنارپله ها باشیم تا با هربالا وپایین رفتن این جماعت

شب گرد بیدار شیم؟؟

ولی اینباراین شبگرداز جنس همه شبگردها نبود.

صدای یاالله میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این موقع شب؟

یاالله؟

تو طبقه چهار؟

اونم ساعت دوونیم شب؟؟؟؟

خیلی جلوی خودمو گرفتم که نرم فضولی وبینم کی بوده

 ولی حداقل این خوبی روداشت که تا نیم ساعت دیگه 

که بیداربودم به این فکرمیکرم که یعنی کی میتونست باشه؟؟؟؟

توچی فکرمیکنی؟؟؟؟؟؟؟

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:43  توسط ادم برفی  | 



حدیث سکوت و غنا

 

تاریخ این نوشته: بیستم دیماه!

"چه حرفهایی پنهان بود پشت آن سکوت...

دیدمت که داشتی غرق میشدی.  در میانه آن دریای واژگان

 که در چشمانت موج میزد.دریایی که امواجش

از دردبود وبادهای مسمومش از جنس سکوت..

وتو گویی محبوس سکوتی بودی به اختیار.

ودیوارهایی که ساخته بودی بلندتر از آن بود که حتی نگاههای

 دیده بانی که خیلی بالاتر از نگاههای من بود

 اندوهت را بتواند ببینید.

حصارت از جنس سنگ نبود

 که از سیمهای خار دار و بوته های پرخاری بود

 که کسی حتی جرات نزدیک شدن راهم نکند.

من اما جرات کردم.

نزدیکت شدم وخارخار شوق وافتخار واژه دوست"تو"

 دلم را میخسید واینگونه بود که دیگر سیمهای خاردار

 برایم ربانهای لطیفی بود که برای فتح تنهایی تو

 باید میبریدمشان. 

 ومن بریدم .به همان راحتی وهمان شیرینی...

دوست"تو"؟؟

نه!

تو تنها تر ازآن بودی که دوستی بخواهی...

همدردتو؟؟

نه!

من جنس دردهای عظیمت را نمیشناختم.من حتی صدای

 ناله ای از تو نشنیدم.من فقط صبحها بالش خیست را

 میدیدم ومیفهمیدم چشمانت شبی پر شبنم را گذرانده.

من شبها از پشت حصار، نه تورا،

که سایه سری را میدیدم که به دیوارهای دژگونه تنهاییش

 تکیه میداد.سایه سری را که افتخارش بر این بود

 که میلی به هیچ شانه ای ندارد.

شبها میامدووگوشم را نه بر دیوارهایت،

که بر سیمهای خاردار میچسباندم  تا نجواهای عارفانه ای

 را بشنوم که بایک نفر داشتی.یک نفری که میگفتی

"او هست،دیگر کسی نبود،نبود".

 ومیشنیدم واز چشمانم اشک،

واز گوشهایم خون،

واز لبهایم آه میریخت...

وحالا من آمدم...

آرام ومتفکر دیدمت.ندانستم اینهمه تفکر وآرامش خلصه وار

 واین سکوت اهورایی وپاک ارمغان کدامین اتفاق وحادثه بود؟؟؟

 

شبها بر بلندترین پله شهر مینشستیم وتو میگفتی

ومن سکوت میکردم.تا آن حرفهایت ضمانت افتخار من

 گردد .حرفهایی که گاه گرد چند ساله عتیقه شان کرده بود.

ومن میگرفتمشان ودر موزه واژگان برتر ذهنم جا میدادم

 ونمیدانستم به زودی قراراست ربوده شوند .

تو میدانی من هرگز از تو نمیپرسم آنچه گوشها وقلبم

 آن راگدایی میکنند وزبانم ووعقلم نهیب "ساکت شو"برآن میزنند

 تو خود بگو !

نگاهم را بخوان !

                    تنها همین یک بار نگاهم رابخوان!"

                                                    **********

وچه زود اتفاقات رخ میدهند!!

وامروز...

هنوز نمیدانم...

بعداز یک تلفن باید برم سلف!توی سرویس فکر میکنم.

"بزرگی دل عده ای آدم را میترساند.آنقدر که از عظمتش گریه کنی.

اما خدا میبیند.اگر هنوز به "سمع الله لمن حمده"ای را که هفده بار هر روز میگویی ایمان داری بدان همه را میشنود.

من به سیاه پوشی فکر میکنم که میان برفها دیدمش که تندراه میرفت وومقنعه اش را مدام جلو میکشید ومیدانستم دستانش یخ کرده...........

نگاه میکنم...اینجا سلف  دانشگاهست.ومن غرق شده در مجتمعی هستم وبیخبر از اینکه ازمیان خاکها عبور میکنم...اینبار درونم بلند سرم فریاد میزنم

-هی!!!!

اینجا سلفه!نه پارکینگ!

دستم رو توی جیبم که میکنم کارتم رو لمس میکنم.

ـ هیچ کات دانشجویی گم نشده!

من اینجام ...نه کیکی دیدم نه عروسکی...!فقط برای سی وسومین شیشه دعا میکنم وعدد هفت رااز دو کم میکنم.نتیجه تعجب برانگیز بود:از هفت چیزی کم نشد!

 

من هم ساکت ومتفکر میشوم. 




بازم اومدم.گفتم که وقت گیر بیارم میپرم

پای کامی!(منظور همون کامپیوتره!صمیمی

 که میشم اینجوری صداش میکنم!!)

باور کنید نمیخواستم غمگین بنویسم

ولی خب میشه دیگه! چی کارکنم ؟(قابل توجه

 جیرجیرک خانم)

وقتی تمام روز سرت تو کتاب عروضه ومدام دعا

به حال دکتر میکنی که انقدر درسها رو هم

تلمبار شدن ،

حالا فکر کن تا لحظه آخر کتاب به دستته،

و میری دانشگاه. میدونی ضد حال چیه؟

این که تو  مغزت قفل کرده وهیچی یادت نمیاد

 ولی یکی رو میبینی که کتابو جویده

وبه بیان بهتر قورتش داده وتند تند داره از

اقوا و اکفا و مجتث و مشکول و متکاوس و

ردف و نفاذ و سناد وووووو 

جاهایی حرف میزنه که تو اصلا ندیدی...

اینجایه که با بغض به یاروهه نگاه میکنی 

 ومن باز دلم کلت کمر میخواد.

دلم هوای بهار وستاره رو کرد.

راستی ...حسنا داره میره

چرا هفت ترمه تموم کرد که حالا فقط چند روز

دیگه اینجاست...

 

دوست ندارم بره که من بهترین هم اتاقیمو

 از دست بدم.

وقتی بچه های حقوق ۸۴دفترهاشونو میارن

 که یعنی برامون بنویس که یادمون نره

همچین کسی هم تو دوران دانشجوییمون

دیدیم دلم میگیره یعنی واقعا دارن میرن؟؟؟

منم باید یک روزی از اینجا برم.

                                   آخ جون

پس اینجا میشینم وبشکن میزنم ومیگم:

کاش که بشه

زودتر برم،زودتر برم،زودتربرم

مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بحر مسدس رجز سالم!!

تابعدی شیرینتر....

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:19  توسط ادم برفی  | 



از با هم بودنهایمان

 

یک تجربه شخصی از لحظات  خلوتمان

 

کلمات بیرحم تر از اون بودند که بگذارند لحظه ای تنها باشم.

خط کش چوبی ام شکست...

از بیرون صدای کلاغهایی که آسمان را به بالهای خود سیاه سیاه میکردند

مرا به سیزده سالگی ام برد

 

باد آرامش قبرستانی نوشته های دفتر خاطراتم را برهم میزند .بازش

میکند و ورقش میزند.

 

به دنبال کدامین روز کدامین خاطره وکئامین اتفاق است؟نمیدانم.

 

به سراغش میروم ،میبینم که چگونه کلاغهای نوشته هایم آسمان سپید

دفترم را این بار سیاه وخط خطی کرده..همچون کوچ پاییزی قار قار

کلاغها ی سیاه آسمان خدا در حیاط خانه کودکی هایم.

 

حیاطی که حوض فواره دار داشت و آنگاه به حرکت عمودی فواره ها 

وبه حرکت جمعی ماهی ها میندیشم.که چگونه کلام "اتحاد"را معنا

میکنند. وبه عمق تاریک دریاهاوبکارت زیبایشان...

 

ذهنم شفاف شد گویی باز رد پایی از خدا دیده ام.مثل آخرین اکتشافم در

بساط کتابفروشیها.کشف فقر در تلخ ترین طعم آن در پیام:

                  "حراج کتابخانه شخصی"        

 

خط کشم شکست ذهنم خط خطی شد...

وآرزوی سفر به یکی از کوههای بلند راکردم.  ارتفاع ،اوج، خدا....

رُم من !که تمام راههایم به آن ختم میشود...انه اول والآخر...

باز ذهنم شفاف میشود وروشن..این بار محکمتر زیر لب زمزمه

میکنم

"یالطیف ویا حی".............سپید میشوم،آرام میشوم

یا" جمیل ویا قریب".........نزدیک میشوم نز دیکتر...

"یا سمیع ویا بصیر"...... ....صدای گامهای مهربانش رامیشنوم و

نه!این رادیگر نه،مرا یارای دیدنش نیست.میبندم چشمانم را تانبینم

عظمتی را که کوهها هم نتوانستند درکش کنند.

"یاعزیز ویا عاشق".............حالا زانو به زانوی من نشسته  ومیدانم

نفسهایم موهایش را که بر پیشانی بلند ونجیبش حلقه زده تکان میدهد....

 

مست میشویم یکی میشویم میاید برزبانم که بگویم "یا انا".............

 

که چشم باز میکنم.او نیست رفته.... تنها اشکهای من شاهد حضورسبز او

بودند. اورفته نمیدانم به عرش بازگشت یا به قلب من هجرت

کرد.

میترسم..................

ناگهان تمام چوب پاره ها سرخ رنگ میشوند وطنابها آماده

اعدام....فرعون دیگر سو ندای "انا ربکم "سرداده بود....

گیج میشوم..

خط کشم را شکسته میبینم...من گیج میشوم...





تو مدت امتحانها که نباید دنبال اینطور کارها بود. ولی چه میشه کرد؟

همیشه تو گوشم خوندن که اعتیاد بده ولی بازم گوش نمیکنم!!

ولی حالا که مجبورم مثل بچه آدم(دور از جون!!)در س بخونم فعلا وداع

مینماییم.تا روزی که حداقل سرم خلوت تر بشه...دعا کنید شرمنده نشم...

.

.

.

.

.

راستی دلم میخواست بیخود وبیجهت اینم بنویسم. چند روزه که ولم نمیکنه

پس اینم داشته باشید.

 

باز دلم مثل همیشه خالیه

باز دلم گریه تنهایی میخواد

برمیگردم تا ببینم کسی نیست

میبینم غم  داره دنبالم میاد

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم بامن زاده شده

منو رها نمیکنه

منو رها نمیکنه

منو رها نمیکنه

 

 

شاد وپیروز وسربلند باشید   تا بعد....



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:15  توسط ادم برفی  | 



یک زیارت خوشحالی یک پیتزا خاطره

 

 

براي توكه سهراب وسيب را باهم دوست داشتي

 

 

دوباره منو دیدی....بعد ازاین همه وقت.

هر دو خوشحال شدیم.ولی هر دو مغرور تر

 از اون بودیم که به رو بیاریم.

ناراحت بودی

کمی..

 چون فکر میکردی که دیگه فراموشت کردم.

توی نوشته های

خونه گل قاصدک مخاطب تموم نوشته هام

 تو بودی .حالا اینجا تو فکر کردی خبری ازت نیست .

کلی برات توضیح دادم تا قانع شدی.

بهت گفتم تو تمام نوشته هام

 چه گل قاصدک چه دانه های برف مخاطب

 من تویی!تو اون تویی هستی که هیچ وقت

او نمیشه تو اون تو یی هستی که من همیشه

آرزوی بودنت رو کردم تو اون تویی هستی

 که همیشه به شریکت حسودی میکردم وتوهم به

شریک من!

وتو نمیدونستی هیچ وقت.

تااینکه تابستون اومد وگفتی تموم شد

تو انتخاب کرده بودی .ومن شوکه شدم

 وفقط لبخند زدم وتبریک گفتم ودوباره

تنها شدنم رو دیدم تو نباید میفهمیدی 

یامیدیدی عمق اندوهم رو!

واسه همین وقتی هنوز شک داشتی واسه رفتن

این من بودم که راضیت کردم.

اونقدر باهات حرف زدم که صددرصد راضی شدی..

وبعد قبولش کردی و

                                                 

                                          بااون رفتی ....

 

ندیدمت...

فقط صدای خنده هاتو شنیدم وآروم گریه

کردم که صدای هق هق مو نشنوی..

اون شب که صدای خنده تو شنیدم

 زیر نور ماه بود که آرزو کردم انقدر

خوشحال باشی واونقدر سرت گرم وشلوغ

باشه که دیگه حتی یادی از من هم نکنی و

ستاره دنباله داری رد شد.

خدا لبخند زد

دیگه ندیدمت..

حتی صدای خنده هاتم نشنیدم.

ولی قسم میخورم که کمرنگ نشده بودی.

کم کم داشتم سیاه میشدم.دوباره رنگهای

زندگیمو میکشتم ورنگین کمون آسمونم

طیف نور ورنگی شده بود که از سیاه

شروع میشد تا به خاکستری میرسید

 داشتم کم رنگ میشدم داشتم بور میشدم که

         

                                            اومدی...

 

دوباره خندیدی.

یک جعبه برام کادو آوردی.

 توش یک بسته مداد رنگی بود.گفتی:

"بکش!آسمونی رو که آبیه!

آسمونی که حتی کلاغهاشم سفید باشن!"

کمکم کردی تا کمر به قتل رنگ سیاه ببندم.

قلم موی منو زدی تو رنگ سفید.

به دستم دادی ،خندیدی، گفتی:

 "بازم بکش! این بارپرنده های آزادی

 که معنای اسارت رو نمیدونند واز

عصیان کردن هم نمیترسن".

مشغول شدم که صدایی اومد.

 صدایی که حالا دیگه برای تو آشنا ترین بود

 وبرای من...

تو رو صدا زد و تو سرت رو برگر دوندی:

-جانم!اومدم...

ورفتی...

وحتی دیگر نگاهمم نکردی تو دیگه رفتی

 

تا .......................................................

..........................................................

.........................................................

دیروز که به اندازه یک پیتزا خاطره حرف

 داشتیم تو هنوز شیرینی دوتا شدنتو به

 من نداده بودی.

تو باغ ملی یک پیتزا برای دو نفر...

دونفری که از نظر تو هر دفعه قرار ملاقاتشون باید

پنهانی میبود.هیچکدوم دنبال دردسر نبودیم.

 حالا دیگه من میتونستم بیام پپیشت

 ولی این بار نمیخواستم بیام.

هیچ وقت ازت قرارملاقات نمیخوام ،تا مبادا

" نه " ای رو ازتو بشنوم که باعث شه

 چهره ات پیشم عوض بشه...

حالا به اندازه ده سال آشناییمون،

 ده سال صمیمیتمون،

ده سال تفاهماتمون ازت دورم.

از تویی که همیشه برای من تو میمونی...

 

 

****این دلنوشته رو تقدیم به فاطمه ای میکنم

که ده سال عزیزترین کسش بودم

وده سال تنها کسم بود.




من دوباره زنده شدم

این روزها حس فوق العاده خوبی دارم.

شاید یک خوشحالی مرموزه که داره

 قلقلکم میده

نمیدونم! فقط میدونم خیلی خوشحالم

این روزها خدا پیشم هی قد بلندی میکنه

تا بزرگتر بودنشو نشونم بده.

وشایدنمیدونه که من حتی با همون قدی

که شاید بعضیها فکر کنندکوتاهست 

هم دوستش دارم.

خدا واسه من از چنار و سرو خونه همسایه مون 

هم بلندتره....

 



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:31  توسط ادم برفی  | 



یلدایی به سیاهی موهات، به دور ودرازی آرزوهات،به قشنگی مهربونی هات

 

مردم!

 

امروز سالگرد منه!!

 

خدابیامره منو!آدم خوبی بودم

 

تو یکی از دلنوشته هام نوشتم که من

امروز میمیرم.

 

"وبر سنگ قبرم که مشکی وبراق بود خیره شد

 

یک ده هشتاد وشش"

 

نمی دونم چرا دلم میخواد  مثل امروز بمیرم.

اولین روز از یک زمستون سرد وبرفی....

روز یلدا.......یاد شعر دایی میفتم:

شب یلدا من بیچاره ز مادر  زادم                       

ز سیه بختی خود شرح مطول دادم

فکرش قشنگه که من اول زمستون بمیرم .

آخه میدونی؟من آخرین روز بهار بدنیا اومدم.

 

من آخرین نفر از کاروان بهارم.

 و واسه رفتنم دیگه میخوام

اولین نفر از قافله سپید زمستون باشم.

 

بارها سنگ قبرم رو تصور کردم که اسم منو

بنویسن روش ،یک جایی هم هست

خیلی اونجا رو دوست

دارم.یه قرستونه.

آشنایی من با اون قبرستون  هم واسه

خودش داستانی داره...

                             *******

 

تو بهار امسال بود

که یک جایی رو کشف کردم.به هر

کی گفتم قیافه اش اینجوری شد 

بعدم کلی دعوام کرد که:

 

دختر احمق!آدم عاقل کله سحر پا میشه

 بره قبرستون ؟

اونم تو شهر غریب که خیلی جاهاشو

نمیشناسی؟

آدمهاشو نمیشناسی؟

تنها؟

اونم قبرستون؟!!!"

 

وکلی حرفها وتهدیدهای دیگه...

 

ولی من اونجا رو دوست دارم !خیلی!

 

تازه یک دوست هم اونجا پیدا کردم.که شهیده.

انقدر جای آروم ودنجیه .جون میده واسه

 فکر کردن، واسه تنها بودن،

 حتی واسه زندگی...

 

دلم میخواد الآن برم اونجا...دلم واسه

سنگ قبر اون شهید تنگ شده.

اونجا همه جور آدم خوابند وفقط همون

یکی شهیده.

 

ولی من که هنوز زنده ام!

 

آه............

چه یلدای آرومی بود امسال.

هرچند به ظاهر شلوغ و

خسته کننده وووووو.....

ولی خیلی آروم رد شداز کنارمون.

انقدر آروم که یک دقیقه بیشتر بودنش رو

احساس نکنیم.

 

 

بهار گفت اینا همش مال افسردگی

زمستانیه .میگذره..همه یه جورایی

 افسردگی گرفتند.

 

چرا بارون نمیاد؟؟؟؟؟؟

(اگه میخواید از شر این جمله من

خلاص بشید دعا کنید بیاد!

و الا تا اون موقع من همین

جمله رو تو تمام پستهام میارم.)

راستیییییییییییییییییییییییی:

کارت رض پیدا شد خدا رو شکر!

ولی در عوض به سردبیر گفتم و اونم کلی

 ناراحت شدوکم مونده بود دعوام کنه !!

 

هنوز خیلی ها از دستم ناراحتند.

 

              

                   کی دوباره زنده بشم نمیدونم؟

                                                    



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:3  توسط ادم برفی  | 



حتي بينا هم رفت!

 

 

من چرا انقدر گیج میزنم؟

 

من چرا انقدر گیج میزنم؟

 

نمي دونيد چي كارها كه نكردم!

 

کارت اتو ماسیون نازی دست من بوده

گمش کردم..

 

آرزو داد براش شام بگیرم غذاشو آوردم

 ولی کارتش نبود.

 

رض قبل از اینکه بره کارت دانشجوییشو

 داد به من که برم صبحونه هاشو

 بگیرم وبرای هفته بعد رزرو کنم ولی

نمیدونم کارتش کجاست؟

 

كتابي كه خريده بودم يكي ازم گرفت

 بخونه ولي يادم نيست كي بود؟

 

تاااااازه..........اصل کاری...

اینو چی کارش کنم؟

تمام مطالب نشریه جمع شده بود

وتایپ شدند. الا

مطلب بهار که مشکل داشت

 وسردبیرمحترم عوضش

نمود .از اونجا که بهار روی نوشته هاش

 خیلی حساسه

داد به من وگفت "که مثل بچه خودت

 مراقبشون باش

"ومن هم با اضافات مقدمه سردبیر

گرفتم ودیروز از خونه شون

(فکر کن !چقدر براش مهم بود)زنگ زد

 ومن از پشت تلفن مطلب رو براش

خوندم.و  اوكي  داد.ولی بعدا مطلب

دیگه نبود!!داشتم دیوونه میشدم.

 

اونم گمش کرده بودم .

 

         من چرا انقدر حواس پرت شدم؟!!

 

حالا جواب اونا روچی بدم؟

دعا کنید پیدا شه!

 

بینا میگه داروی آلزایمر رو ساختن.

راست میگه؟!

 

چقدر دلم بارون ميخواد خيلي خيلي

خيلي.....

كاش بارو بياد...

 

 رویا نیست

 

رض نیست

 

حسنا نیست

 

هانیه نیست

 

بینا نیست

 

نجمه نیست

 

و

و

و

 

حالا من موندم ویک خوابگاه تنهایی....

 

یک خوابگاه چهار طبقه تنهایی غمگین...

 

حوصله هيچي ندارم...

 

 

نمي دونيد چي كارها كه نكردم!

 

کارت اتو ماسیون نازی دست من بوده

گمش کردم..

 

آرزو داد براش شام بگیرم غذاشو آوردم

 ولی کارتش نبود.

 

رض قبل از اینکه بره کارت دانشجوییشو

 داد به من که برم صبحونه هاشو

 بگیرم وبرای هفته بعد رزرو کنم ولی

نمیدونم کارتش کجاست؟

 

كتابي كه خريده بودم يكي ازم گرفت

 بخونه ولي يادم نيست كي بود؟

 

تاااااازه..........اصل کاری...

اینو چی کارش کنم؟

تمام مطالب نشریه جمع شده بود

وتایپ شدند. الا

مطلب بهار که مشکل داشت

 وسردبیرمحترم عوضش

نمود .از اونجا که بهار روی نوشته هاش

 خیلی حساسه

داد به من وگفت "که مثل بچه خودت

 مراقبشون باش

"ومن هم با اضافات مقدمه سردبیر

گرفتم ودیروز از خونه شون

(فکر کن !چقدر براش مهم بود)زنگ زد

 ومن از پشت تلفن مطلب رو براش

خوندم.و  اوكي  داد.ولی بعدا مطلب

دیگه نبود!!داشتم دیوونه میشدم.

 

اونم گمش کرده بودم .

 

         من چرا انقدر حواس پرت شدم؟!!

 

حالا جواب اونا روچی بدم؟

دعا کنید پیدا شه!

 

بینا میگه داروی آلزایمر رو ساختن.

راست میگه؟!

 

چقدر دلم بارون ميخواد خيلي خيلي

خيلي.....

كاش بارو بياد...

 

 رویا نیست

 

رض نیست

 

حسنا نیست

 

هانیه نیست

 

بینا نیست

 

نجمه نیست

 

و

و

و

 

حالا من موندم ویک خوابگاه تنهایی....

 

یک خوابگاه چهار طبقه تنهایی غمگین...

 

حوصله هيچي ندارم...

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 13:7  توسط ادم برفی  | 



یک تبریک برای اویی که نمیخواند

 

 

 

"الآن که دارم اینا رو مینویسم تو اتاق تنهام.سی

دی داره سیاوش میخونه..."

 

این اول نامه منه به تو.کاری که هیچوقت نمیکردم رو الآن

دارم انجام میدم. هر جفتمون از نامه نگاری واین ننر بازیها

خوشمون نمیومد.حالا دارم مینویسم دلیلش هم

میدونم:اینا رو فقط

برای تو مینویسم.

 برای تو که امروز تولدته. 

 برای تو که

هیچوقت  اینا رو نخواهی خوند.وحالا چون مطمئنم که

نمیخونی راحت حرفهام رومیزنم. بدون سانسور!

بیست وچهار سال پیش پاشدی اومدی این دنیا!به قول

بینا :"در اتاقی سبز در دستانی مهربان و دقیق دنیا را

واروونه نگاه میکردی."

 

اون موقعها که من نبودم. حتما تو عالم ذر داشتم نگاهت

میکردم.واولین تنهاییمو تجربه میکردم .

 

اسمت رو گذاشتن "ملیحه".فکر نکن ملیح هم بودی!

اصلا!

 

۴سال بعد حوصله منم سررفت پاشدم پشت سرت راه

افتادم اومدم این دنیا!ودوران اقتدار تو به پایان رسید.از

اون جایی که یادم میاد تو برام با زهره (دختر همسایه

مون)فرقی نداشتی.تا اینکه من شکل گرفتم وتازه

دیدمت.چقدر شکل من بودی.اصلا انگار خود من بودی یا

من تو بودم!

 

تمام علایقمون،نفرتهامون،آرزوهامون،وخواسته هامون

مثل هم بودند.بازیگر مورد علاقه،بهترین کارگردان،بهترین

فیلمی که دیدیم،همه وهمه مثل هم بود.کتاب

خوندنمون هم مثل هم بود. "چشمهایش" رو خوندی

خوشت اومد من خوندم عاشقش شدم.کویر روخوندم

کیف کردم تو خوندی لذت بردی.باهم فیلم حبیب رو نگاه

میکردیم ودوستش داشتیم واز شخصیت"بنتون فریزر

"خوشمون میومد.حتی تو غذا هر دو مون از فسنجون

بدمون میومد.

 

ولی با این همه شباهت دوتا مسیر کاملا جدا رو انتخاب

کردیم.تو دنبال آرامش خونه ومن دنبال شلوغی جامعه!

توسنت گرا ومن عصیانگر!

وقتی امسال برگشتم ومدرکهاتو دیدم،دیپلمت رو تو

خیاطی وگواهینامه رانندگی وووو...ترسیدم. من عقب

مونده بودم.خیلی عقب!

 

ملیحه!تو همیشه بامن بودی .همیشه .حتی وقتی اینجا

بودم تو همه دوستهای منو میشناختی همه شونو!حتی

دوستهای دوستهامو!تابستون امسال وقتی فامیل یکی

از دوستام یادم رفته بود و ازت پرسیدم وتو یادت بود

وگفتی اصلا تعجب نکردم.چون قبلا شده بود که فامیل

فلان دبیر سال چندم راهنماییمو که خودم یادم نبود رو

ازت پرسیده بودم وتو یادت بود.واقعا چه جوری اینهمه

اسم آدمهایی که ندیدیشون رو حفظ میکنی؟

همیشه مصطفی وجعفر تو کف این بودن که "تو مگه اینا

رو دیدی ؟"وتو بالبخند جواب میدادی "نه"!.همه کف

میکردن.ولی من عادت کرده بودم.تو از همه چیز

زندگی من خبر داشتی. از همه چیز حتی دیالوگهای من

بابقیه رو هم میدونستی ویادت میموند.حالا که فکر

میکنم من هیچ راز نگفته ای تو زندگیم برای تو

ندارم.گاهی از این همه رو بودن واسه تو میترسم.به

قول بابا"اسما تو سبزوار آب هم بخوره ملی تو مشهد

خبر داره"!

 

وحقیقت بود.

 

حتی دوستهای من رو آنالیز میکردی ومن از این همه

درست گفتنت تعجب میکردم.

 

هنوز وقتی یاد پارسال میفتم که واسه تولدم چی کار

کردی دلم هوری میرزه پایین!

 

                        ********

دو روز قبل از تولدم بود.وسط امتحانها ی ترم دو بود.۱۴

روز بود که مامان بابا رفته بودند مکه،ومن واسه

خداحافظی نتونسته بودم بیام. بابا ممنوع کرده بود.حتی

هیچکس فرودگاه هم نرفته بود.مامان بابا اینجوری

خواسته بودند.جز مصطفی.اونم بخاطر اینکه ماشینو از

فرودگاه بیاره خونه.

 

من اینجا بودم.خسته بودم.دلم خونه بود واز اینجا بیزار

بودم. تو زنگ زدی که برو پست دانشگاهتون ومن

نمیدونستم قضیه چیه .و وقتی دیدم بسته دارم فهمیدم

خبرایی یه!

 

بازش کردم.

 

یک کارت فوق العاده زیبا.....

 

یک کتاب.همون کتابی که........

 

یک نامه که توش نوشته بودی.........

 

ویک هدیه ی دیگه که مدتها دنبالش بودم.......

 

تو محوطه خوابگاه روی صندلی تنها نشستم وگریه

کردم.بلندبلندگریه کردم.هیچکس نبود.وخوشحالم که

هیچکس نبود.

 

وتازه روز تولدم !هنوز مامان بابا نیومده بودند.فرداش

امتحان سیاست نامه وقابوس نامه داشتم.ظهر زنگ زدی

تو ،مصی ،خلیل ،یاسی سبزوار بودید.تو ومصی اومدین

خوابگاه.با کیک...باشیرینی.....با شربت سن ایچ وووووبا

کلی شور وهیجان دیگه.....بابا از اونجا زنگ زد با مامانم

حرف زدم.

 

.چه روزی بود؟برو بچه ها اومدن. شلوغ کردن. آهنگ

گذاشتن،رقصیدن، خندیدیم کیک خوردیم.وووووو

 

بعدم رستوران وکر کر خنده با خلیل و دوستش تو

رستوران.والبته به این نتیجه رسیدیم که رستورانهای

سبزوار بدرد نمیخوره!!!!وچقدر به من خوش گذشت.

.

.

حالا امروز تولد توئه!مامان بابا پیش توئن!تو تو خونه ای!

ومن نمیتونم با کیک وشیرینی وکادو بیام پیشت وسو

رپرایزت کنم.ولی...

 

همینکه بخاطر تو زجر کشیدم ورفتم خرید(فکر کن من

رفتم خرید!چی میگی!؟)وکادوتو خریدم وکلی تزئینش

کردم واین دفعه که اومدم خونه یکجا قایمش کردم که

نبینی تا روز تولدت.وامشب بهت زنگ میزنم تا بری

پیداش کنی....

 

ملیحه خیلی ی ی ی ممنونم...واسه بودنت! که اگه

نبودی ،نمیدونم من الآن چه جوری بودم؟واین همه

تنهاییمو چه جوری تحمل میکردم؟

 

اون روز که بابا بهت گفت:" تو رو عروس نمیکنم.تو دختر

بابایی."خندیدیو .منم خندیدم ولی یک لحظه به فکر

رفتم.تو یک روزی میری! چه روز سختیه واسه من!

 

ای بابا ول کن این حرفهارو .

.

.

توحیاط سبد سبد گلهای زرد ومیخک      

عزیزم دوستت دارم   تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

بیست وچهارتا بوس واسه تو ی بیست وچهار ساله!

            

             

                 

 

 

******************************************

 

بابا این آذری ها ترکوندن ها!!!خدایی وقت نمیکنی

تبریک بگی بهشون! هنوز این یکی رو نگفتی نوبت بعدی

میشهتورو خدا صف ببندین.به همه تون نوبت میرسه!

واما بعد...

راویان حدیث اینگونه نقل کرده اند که بزرگی دیگر در دیار

سبز+وار(!)در چنین روزی دیده بر جهان گشوده!مقدمش

گرامی باد!

 

کفشدوزکم! مبارکت باشه!آبجی گلم!عمر قشنگ داشته باشی!

میدونی که کوتاه یا بلند بودنش مهم نیست!

 

برای تو هم(؟)تا بوس!(سن خانمها رو نباید لو داد)



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:57  توسط ادم برفی  | 



آنگاه كه بيماري در چهره نمود ميابد...

 

من چرا تولدش يادم رفت؟

 

همچين كه مامان گفت امشب خونه كيك خورون بوده

 

وجاتو خالي نگه داشتيم برق۶۰۰فاز ازسرم پريد واي

بازم تولد بوده من يادم رفته..خب چراانقدر متولدين آذر

خونه ما زيادن؟كه من قاطيشون كنم؟

 

تو فكر بودم چه جوري ماله بكشم ؟تااينكه به خطوط

پيامي متوسل شدم.وعشقولانه ترين پيام ممكن رو

براش فرستادم منتظر تشكر يا جواب بودم كه(دينگ

دينگ:اين يعني اس ام اس)خوندم:

خانمم حوصله جواب دادن نداره منم

 

وقت ندارم بيكاري مگه؟"

 

اول اينجوري شدمكم كم اينجوريآخرسري هم

اينجوري

 

تااينكه دوباره(دينگ دينگ).اينبار:

پيام رو دايي ت داده ممنوم ازش

 

دلخور نشي شوخي كرده بازم

 

مرسي"

 

منم نوشتم "مهم نيست تولدت مبارك"

 

ويك پيام هم براي دايي جان"دلمو شكوندين منتظر

انتقام طبيعت باشيد!

 

(توضيحات:حقير از دار دنيا همين تك دايي رو دارم كه

خيلي هم نسبت بهش ارادت دارم ادم فوق فوق جالبيه

البته اگه شيطونش بميره .هرچند گاهي با كاراش

وحرفهاش اشكتو در مياره ولي انقدر جذابيتهاي غير داره

كه بتوني بديهاشم تحمل كني دركل آدم باحاليه وهركي

ديده پسنديده تا نظر شما چي باشه؟)

(راستي بگم ازدواج كرده.بيخودي خوشحال نشيد!

 هرچنددر آستانه چهل سالگي اما بالاخره مزدوج

شدندوخيال همه فاميل جمع شد!آخه

ستاد"دامادكردنش"

روتشكيل داده بودند.والله!)

 

حالابااين به اصطلاح خودش"مطايبه "بيجا وسر

ماخوردگي شديد ودلتنگي واسه همه اونهايي كه

دوست داشتم باشند ونبودن ودلتنگي واسه خونه وبدتر ا

ز همه واسه كيك تو يخچال...داشته باش كه...

 

.

رفتم آشپز خونه چايي بذارم هركي ديد گير داد:

 

اسما!گريه كردي؟چيزي شده؟مامان بابا حالشون

خوبه؟باكسي دعواكردي؟دلت تنگ شدي واسه

رضوان؟حسنا؟فاطمه؟گزينه يك ودو .....

فرصت نميدادكه بگم هيچكدام!

-نه بابا..فقط سرم...

-ها!خواب بودي باباانقدر نخواب!يك كم درس بخون .ووووو

 

واينبارباكمي عصبانيت ميپريدم وسط حرفش كه

-نه سرماخوردم..

وباحالتي كه از اينهمه حدس بيخودش شرمنده ميشد

ياازاينكه وقتمو انقدربيخود گرفته خجالت زده برام

دعاميكرد كه بهتر شم وميرفت(بينا كه ميگه دعا واسه

من فايده نداره ومن خوب نميشم!)

.

.

.

چقدر خسته ام!

 

كاش زودتر تموم شه!

 

چقدراين ترم طولاني بود...دلم بارون ميخواد.خيلي دلم

بارون ميخواد...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:2  توسط ادم برفی  | 




منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


پیوندها
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
نسرین
مونا
ادبیات ایران زمین
ترنج
سحر
کوله به پشت
مامان ابان
هانی
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
اینست شهرمن...
یک نیاز
پاک کن چرک
رمضان
قرآن ناطق
سفر
تولد
خدا روی زمین
روزهای فیروزه ای
بهترين مثال بزرگي


لوگوی دوستان